یک وقتهایی باید نوشت , همین وقتهایی که حس ِ گندی داری و قادر به آفرینش ِِ یک اثر ادبی نیستی، قادر میشوی به آفرینش ِِ یک اثر ِِ بی_ادبی! این روزها من در پازل ِِ هیچ بنی بشری جفت و جور نمیشوم, به آدمها می چسبم،دلم می گیرد! تنها میشوم به خودم می چسبم، دلم می گیرد! می آیم بی خیال ِِ خودم و بقیه شوم دلم می گیرد! دل ِِ مضحک ِِ مرا پروردگار ِِ مهربان خلق کرده برای گرفتن گویی...!
دست ِِ خودم هم نیست، از شما چه پنهان هیچ کدام ِِ این دل_گیری ها حتی پای ِِ من هم نیست...نمی دانم... شاید برمی گردد به یک سوم شخص ِِ ماضی که هیچ رقم ارزش اش را "نداشت" و من بی جهت حساب کتاب میکردم طول و عرض ِِ احساس ِِ پوچ اش را، بی عمق، حجم ِِ ارتباطمان همان صفر ِِِِِِ مطلق بود و بس... حق هم دست تو بود, حق هم پای ِِ تو نوشته شده بود, دیگر بیخود دست و پا نزنم اصلا چرا کشید به تو؟
حیف از من و دل ِِ گرفته ام نبود که برای تو گرفته تر میشدیم؟
آنهم برای تویی که سلولهای خاکستری ِِ مغزت از رنگی هایش دو سه هزارتا بیشترند و غبار گرفته فکر ات را؟ آنقدر که فووت نمی کنی ببینی دیگر نه دلی برای تو می گیرد نه کلمه ای به یادت سُر می خورد روی کاغذ, این فقط جای ِِ گود شده ی توست در دلم...که روز به روز می گیرد... رسالت من بزرگتر از این حرف هاست:
من باید دلتنگ ات شوم تا شکاف ِِ آن گودی ِِ نبودن ات را به هم بچسبانم دلی صااااف بسازم، ولی بندز ده...